آخرین تانگو در پاریس
نقدی از راجر ایبرت

در سال 1972، هنگامی که دربارهی فیلم آخرین تانگو در پاریس نوشتم، گفتم که این فیلم یکی از بزرگترین تجربههای احساسی زمان ماست. در ادامه افزودم: «این فیلمی است که به شکلی مصمم بر پایهی احساسات بنا شده است. در واقع، تنها مارلون براندو، بزرگترین بازیگر زندهی سینما، میتوانست از پس چنین نقشی برآید. چه کسی جز او میتوانست همزمان خوی جانوری وحشی و انسانی آسیبپذیر و محتاج را به تصویر بکشد؟»
اکنون در سال 2004، مارلون براندو دیگر در میان ما نیست. وقتی دوباره این فیلم را تماشا کردم، قدرتمندترین صحنهی براندو به شکلی عجیب در من طنینانداز شد. این صحنهای است که او در کنار جنازهی همسرش دراز کشیده و با او صحبت میکند، گویی هنوز زنده است. او از خیانتهای همسرش، از سردرگمیها و دردهایش سخن میگوید. این مونولوگ، که بخش زیادی از آن بداهه بود، یکی از تکاندهندهترین لحظات تاریخ سینماست. براندو در این صحنه روح خود را عریان میکند، نه فقط بهعنوان یک بازیگر، بلکه بهعنوان یک انسان که انگار بخشی از وجودش را در این نقش ریخته است.
آخرین تانگو در پاریس فیلمی است دربارهی دو انسان که در یک آپارتمان خالی در پاریس با یکدیگر ملاقات میکنند و تصمیم میگیرند هویت واقعی خود را از هم پنهان کنند. پل (مارلون براندو)، مردی میانسال و آمریکایی است که همسرش بهتازگی خودکشی کرده و او را در گردابی از غم و خشم فرو برده است. ژان (ماریا اشنایدر)، زنی جوان و پرشور است که در آستانهی ازدواج با یک کارگردان جوان و خودشیفته قرار دارد. آنها در این آپارتمان رابطهای پرشور و گاه خشن را آغاز میکنند، رابطهای که قرار است بدون نام، بدون گذشته و بدون آینده باشد.
برتولوچی در این فیلم مرزهای سینما را جابهجا کرد. او با شجاعت به سراغ موضوعاتی رفت که پیش از آن در سینمای جریان اصلی کمتر دیده شده بود: سکس بهعنوان ابزاری برای کاوش روح انسان، تنهایی، و تلاش برای فرار از گذشته. فیلم پر از لحظات خام و واقعی است که گاهی تماشای آنها دشوار میشود. صحنههای صریح جنسی، که در زمان اکران جنجالهای زیادی به پا کردند، نه برای تحریک، بلکه برای نشان دادن شکنندگی و نیاز عمیق انسانی به ارتباط طراحی شدهاند.
براندو و اشنایدر در این فیلم به شکلی باورنکردنی واقعی به نظر میرسند. دیالوگهای ردوبدلشده بین آنها چنان طبیعی است که انگار نوشته نشدهاند تا هدف خاصی را دنبال کنند، بلکه گویی این کلمات همان چیزی هستند که این شخصیتها در آن لحظه واقعاً میگفتند. شگفتانگیز است که پل چگونه میتواند با ژان بهگونهای صمیمی، مطبوع و سرزنده ارتباط برقرار کند، در حالی که در لحظات جنسی، رفتاری شبیه به یک وحشی دارد. بازی ماریا اشنایدر در طول سالها تا حدی کمرنگ شده و این فیلم اغلب بهعنوان «فیلم مارلون براندو» شناخته میشود، اما باید گفت که اشنایدر نیز حضوری تأثیرگذار و طبیعی دارد که به تعادل فیلم کمک میکند.
یکی از نکات قابلتوجه فیلم، استفادهی برتولوچی از فضای آپارتمان است. این آپارتمان خالی، با دیوارهای رنگپریده و پنجرههای بزرگ، به مثابه یک شخصیت عمل میکند. این فضا بازتابدهندهی خلأ عاطفی پل و ژان است، اما در عین حال، پناهگاهی موقت برای فرار از واقعیتهای زندگیشان. فیلمبرداری ویتوریو استورارو، با نورپردازی گرم و در عین حال خفقانآور، این حس دوگانگی را تقویت میکند. رنگهای نارنجی و زرد آپارتمان در تضاد با نور سرد خیابانهای پاریس قرار میگیرند و این کنتراست بصری، تضاد عاطفی شخصیتها را برجسته میکند.
در سکانس پایانی، پل تصمیم میگیرد از قوانین خودساختهی رابطهاش با ژان عبور کند. او نامش را فاش میکند، دربارهی زندگیاش صحبت میکند و اشتیاقی را نشان میدهد که ممکن است یک مرد میانسال نسبت به یک زن جوان داشته باشد. این لحظه همهچیز را تغییر میدهد. آیا کاری که ژان در پایان فیلم انجام میدهد، وقتی پل او را تا آپارتمان مادرش تعقیب میکند، پذیرفتنی است؟ نمیدانم. اما میدانم که این فیلم نمیتوانست بدون مرگ یکی از این دو شخصیت به پایان برسد. دربارهی صحنهی مرگ براندو در پدرخوانده بسیار صحبت شده است، اما چه بازیگر دیگری میتوانست در لحظهای تعیینکننده، آدامسش را از دهانش بیرون بیاورد و چنان مرگ تأثیرگذاری را به تصویر بکشد؟
با این حال، باید به یک نکتهی دیگر هم اشاره کرد: مارلون براندو، مردی که گاه استعدادش را تحقیر میکرد و هوادارانش را با بیتوجهی به خشم میآورد. استنلی کافمن، منتقد برجسته، پس از مرگ براندو جملهای درخشان دربارهی او گفت: «چاقی مفرط او نشانهای آشکار از نفرتش از هالیوود بود.» براندو بزرگترین بازیگر زمانهی خود بود، نویسندهی اجراهایی که به سینما افتخار بخشیدند. اما همانطور که کافمن اشاره میکند، او گاه تلاش میکرد حرفهی بازیگری را کماهمیت جلوه دهد، حرفهای که ابزار نبوغ او بود.
آخرین تانگو در پاریس فیلمی است که نمیتوان آن را بهسادگی تماشا کرد یا فراموش کرد. این فیلم شما را به درون خود میکشد، شما را تکان میدهد و سپس رها میکند تا با پرسشهایی دربارهی عشق، تنهایی و هویت دستوپنجه نرم کنید. برتولوچی و براندو در این فیلم چیزی خلق کردند که فراتر از یک فیلم است؛ یک تجربهی احساسی عمیق که هنوز هم پس از دههها، تازگی و تأثیرگذاری خود را حفظ کرده است.






