یادداشتی بر فیلم عشق در بعدازظهر ساخته اریک رومر

ششمین فرمان اخلاقی، دست از خیال پردازی بکشید!

نقد فیلم عشق در بعدازظهر ساخته اریک رومر – رسانه نقد هنری

ششمین فرمان اخلاقی، دست از خیال پردازی بکشید!

نقد فیلم عشق در بعدازظهر ساخته اریک رومر  – اریک رومر کارگردان و منتقد مهم موج نویی با فعالیت در نقد های سینمایی در نشریه معتبر فرانسوی یعنی «کایه دو سینما» به همراه چند نفر دیگر یعنی؛ ژان لوک گدار، ژاک ریوت، فرانسوا تروفو، ژاک دمی، کلود شابرول و آلن رنه، که توانستند از طریق همین نقد نویسی ها و فعالیت در این نشریه، فیلم بسازند و موج نویی به راه بیاندازند که در سینمای فرانسه تحولی بزرگ و در جهان فیلمسازی الهام بخش و تاثیرگذار باشد.

اریک رومر توانست آغازگر موج نویی از روایت کردن در سینما باشد.

او از برخوردهای عادی و دیدارهای روزمره و خلق داستان های ساده این چنینی، مفهومی عمیق و اخلاقی را به صورت استادانه ای، در لایه های زیرینش پنهان کند. او میگوید: (فکر نمیکنم فیلم های من ادیبانه باشند، آنها عادی ترین چیزهایی هستند که در زندگی اتفاق می افتند).

مساله اصلی فیلم های او عشق و خلق پیچیدگی های واقعی روابط انسانی است، که با سکون و آرامش جاری در فیلم هایش، سینمای او را شاعرانه کرده است.

 

در فیلم عشق در بعد از ظهر ما سه شخصیت داریم که داستان بر حول محور این سه شخص است: فردریک، کلوی و هلن. ما در ابتدای فیلم میبینیم که فردریک همسر دارد، فرزند دارد و فرزندی دیگر در آستانه تولد. او رئیس یک شرکت کوچکی در پاریس است  فردریک بورژوایی زندگی میکند. او شغلی ثابت دارد ازدواج کرده و خانواده تشکیل داده، او منظم و محتاط است، مردم و زندگیشان را زشت نمیبیند. و اما کلوی، او جوگیر و بی قرار است، مدام از جایی به جای دیگر نقل مکان میکند شغلی ثابت ندارد و با رابطه با مردان آزاد است و رابطه های متعددی داشته، او تعهدی به چیزی و کسی ندارد و از مردم و زندگی سرخورده است. او با ورود ناگهانی به زندگی فردریک، اراده و افکار او را دچار تزلزل میکند و نوعی وابستگی در او ایجاد میکند.

هلن همسر فردریک است، ما او را کمتر از آن دو نفر، و معمولا بعد از ملاقات ها فردریک و کلوی، در خانه با فردریک میبینیم، آنها باهم صحبت خاصی نمیکنند، کارهایی که هر زن و شوهری باهم میکنند، مثلا به خرید میروند، درباره کار صحبت میکنند دوستان خود را برای شام دعوت میکنند و از این قبیل کارها ولی همچنان حضور و نقش او را در گفتگو های فردریک با خود یا با کلوی، حس میکنیم.

رومر با نشان دادن درگیری فردریک در این مثلث عشقی بین دوستس کلوی و همسرش هلن، پیچیدگی عاطفی و مساله ای اخلاقی را درباب خیانت و تعهد را مطرح میکند که ممکن است  برای هرکسی اتفاق بیوفتد.

خوانش فیلم عشق در بعد از ظهر

فردریک رئیس یک شرکت، مردی متاهل که سه سال از ازدواجش میگذرد، یک فرزند دارد و منتظر به دنیا آمدن فرزند دومش است. او چند وقت است که در خیابان های پاریس قدم میزند و به روزهای قبل از ازدواجش که میتوانسته آزاد و رها، زن هایی زیبا و متعدد را بی نیاز از تعهدش ملاقات کند، فکر میکند.

با گفتگو درونی فردریک در ابتدای فیلم میفهمیم که او به موجب ازدواج یک نوع احساس زندانی شدن در قالب تعهد دارد.

در دقایق اول فیلم، ما مجادله درونی فردریک درباره رابطه با زنان را میبینیم. او میگوید: «من از وقتی که ازدواج کردم، همه زن ها به نظرم جذاب میان؛ در مورد زندگیشون کنجکاوم حتی اگر چیز جدیدی عایدم نکنن.» او دیگر نمیتواند به این سوال که چرا زیبایی هلن(همسرش)، بود که او را تحت تاثیر قرار داده، پاسخی پیدا کند.

او وقت خالی بعد ظهرش را به خیابان میرود، دوست دارد که در جمعیت بدون آنکه غرق یا گم بشود، مانند یک دزد دریایی تنها از میانش حرکت کند. او الان به خاطر ازدواجش دیگر از تلاش برای اغوای زنان عاجز است و حتی دیگر نمیداند چه چیزی بگوید، گاهی او فکر میکند که ازدواج جلویش را گرفته و میخواهد از آن فرار کند. او قدرت اغواگری آنها را میبیند اما در برابرشان تسلیم نمیشود، این کار او را از هلن دور نمیکند «همسرم هلن تضمینی بر زیبایی های جهانه، من وقتی هلن رو بغل میکنم، دارم کل زن هارو بغل میکنم».

او در کافه نشسته، رویاپردازی میکند که دستگاهی به شکل گردنبد در اختیار دارد که از آن یک اشعه مغناطیسی ساطح میشود و میتواند اراده آزاد دیگران را از بین ببرد و از قدرتش بر روی زنانی که از جلوی کافه میگذرند استفاده میکند.

یادداشتی بر فیلم عشق در بعدازظهر ساخته اریک رومر

 

در بخش ابتدایی فیلم، با گفتگوی درونی فردریک ما با ذهنیت و مجادله ی فکری او بر سرازدواج و رابطه با زنان دیگر را میبینیم، او در خیابان، در کافه به این موضوع فکر میکند او حتی در محل کارش گاهی به منشی هایش فکر میکند.

اما با آمدن کلوی دوست قدیمی فردریک حالا زندگی او دچار تغییراتی میشود.

 

بخش اول

کلوی دوست دوران دانشجویی و دوست دختر بهترین دوست فردریک بوده. حالا سه ماهی است که به پاریس آمده. او یک روز صبح سرزده به دفتر فردریک میاید تا او را ببیند.

فردریک کلوی را فراموش کرده بود و با دیدن او کمی غافلگیر شده. بعد از صحبت کوتاهی که آنها باهم میکنند، فردریک از او میخواهد که دوباره به دیدنش بیایید.

کلوی دوباره به دفتر فردریک آمده و از او درخواست شغل میکند. او متصدی بار است و دیگر نمیخواهد در آنجا کار کند. اما فردریک کاری ندارد تا استخدامش کند.

فردریک ممکن است از کلوی بترسد و رفتار محتاطانه ای پیش بگیرد او گمان میکند مزاحم کار و زندگیش شود، ولی همچنان نمیتواند بیخیال کلوی شود و گویی کلوی او را به آرامی مجذوب خود میکند، و در مقابل، کلوی هم گویی به فردریک پناه برده و کسی به جز او نمیتواند کمکش کند.

حالا کلویی هرروز به دفتر فردریک می آید و بعدظهرها با هم بیرون میروند.

کلوی سرژ را ترک کرده او به فردریک میگوید:«اون خوابیده بود اما من خوابم نمیبرد، از خودم پرسیدم من توی تخت اون چیکار میکنم؟ بنابراین ترکش کردم و الان اینجام. فکر میکنی دیوونم؟» و از فردریک میخواهد که باهم به جایی که میخواهد اجاره کند بروند.

در طول این مدت فردریک مظطرب است، او نمیخواهد درگیر کلوی شود اما کلوی باهوش و زیباست و فردریک حس میکند که او به حمایت معنوی نیاز دارد پس او را برای ناهار به رستوران دعوت میکند.

کلوی به او میگوید:«با تو همه چی رو به راهه تو تنها کسی هستی که میتونه کمکم کنه»

«من داشتم خودکشی میکردم فقط بزدلی بود که جلوم رو گرفت» کلوی از وسوسه های خودش برای خودکشی، برای فردریک تعریف میکند.«من مطلقا هیچ انتظاری از زندگی ندارم. شیوه زندگی کردن مردم منو زده میکنه، من ولگرد میشم»، «مردم زشت و زندگی زشتی دارن، زندگیی که من دوست دارم تماشا کنم، زندگی بچه هاست». کلویی عاشق بچه هاست.«فقط امید به بچه دار شدن من رو زنده نگه میداره، اما فقط برای خودم، من تصمیم گرفتم که دیگه با هیچ مردی زندگی نکنم».

وقتی کلوی در مورد فردریک حرف میزند و از او بابت همراهی کردن برای کرایه کردن آن خانه تشکر میکند و به او میگوید نیاز داشتم که ببینمت، احساسات فردریک برانگیخته میشود و به کلوی بیشتر علاقه مند میشود. اما همچنان مظطرب و مجذوب او.

کلوی از او میخواهد که دزدکی به خانه سرژ بروند تا وسایلش را از انجا بردارد. آنها میروند و سپس، فردریک هنگام برگشتن به محل کارش با خودش فکر میکند که« وقتی تنها میشدم روحیه ام رو از دست میدادم و به این فکر میکردم که کلوی داره از من سواستفاده میکنه»

کلوی حالا یک هفته به دفتر فردریک نیامده و فردریک به جای ترس از اینکه هر لحظه پیدایش بشود، این احساس ناخوشایند به او دست داده که از او استفاده شده و دور انداخته شده.

اما کلوی بلاخره یک روز آرایش کرده، شیک کرده پیدایش میشود. شغلش را تغییر داده و از فردریک میخواهد برای چهارشنبه باهم بیرون بروند.

حالا در کافه فردریک از همیشه به کلوی نزدیکتر شده و به او میگوید که من همینطور دارم بیشتر و بیشتر به تو وابسته میشم.«اولاش فکر میکردم تو مزاحم کار من میشی ولی حقیقت اینه که من با دیدن تو سرحال میشم».

او کنار کلوی بیشتر از بقیه احساس راحتی میکند، بین او و همسرش هلن نوعی شرم و حیا شکل گرفته که نمیگذارد درونی ترین احساساتشان را برای همدیگر آشکار کنند.

ما هلن و فردریک را در طول فیلم زیاد باهم نمیبینیم، آنها باهم صحبت زیادی ندارند، زیاد به هم نزدیک نشدند، و آنها فقط نقش همسر را برای همدیگر بازی میکنند.

او درباره ملاقات های بعدظهرش با کلوی، به هلن چیزی نگفته. و الان کلوی از او میخواهد که چهارشنبه شب را نزد او بیاید.

حالا فردریک بیشتر از قبل احساس آسیب پذیری نسبت به کلوی میکند.«طی روزهای بعدی، من به سختی فراوان آرامشم رو حفظ میکردم. حس میکردم آمادم تا به هر دلیلی هر دلیلی هرکسی رو فحش بدم»

کلوی برای فردریک نامه فرستاده: «رفتم تعطیلات، به زودی میبینمت»

نقد فیلم عشق در بعدازظهر ساخته اریک رومر

بخش دوم

فرزند دوم فردریک به دنیا آمده.

کلوی به دفتر فردریک آمده و برایش از سفرش به ایتالیا، که با جین کارلو رفته بود و اونو ول کرده بود و رفته بود با یه پسر دیگه، تعریف میکند. کلوی دوباره اتاقش را تحویل داده از شغلش استعفا داده و با چند نفر دیگر زندگی میکند.

در سکانسی در خیابان خلق و خوی کلوی تلخ شده، او پولش ته کشیده، پریشان است.

از دست فردریک فرار میکند، به او میگوید:«بیا تمومش کنیم و وقت همدیگه  رو تلف نکنیم، این طوری بهتره» اما در گفتن اینها جدی نیست و فردریک این را میداند.

فردیک او را به آغوش میگیرد و آرامش میکند. کلوی به او میگوید:«تو تنها کسی هستی که زندگی منو قابل تحمل میکنه، بقیه همیشه از من بهره داری کردن»

فردریک به او میگوید:«باید بگم، من فقط به این دلیل با تو خوبم که درگیر رابطه نشدیم».

حالا در زیرزمین محل کار کلوی، آنها به هم نزدیک میشوند و همدیگر را به آغوش میکشند اما فردریک مردد است و به کلوی میگوید که فکر میکند دوستیشان در آستانه خراب شدن است و از همدیگر فاصله میگیرند، کلوی میگوید:«من به دوستی اعتقادی ندارم، نه از طرف تو دوستیی وجود داره نه از طرف من» کلوی به او میگوید که من تازگی چیزی فهمیدم «من عاشقتم و خیلی دوستت دارم، من وقتی دارم با یه نفر معاشقه میکنم میتونم تو رو جای اون تصور کنم»،«تو میدونی من دلم بچه میخواد، من پدر اون بچه رو پیدا کردم، تو، تو تمام شرایطش رو داری» و وقتی فردریک را توصیف میکند و میگوید میخواهم شبیه تو باشه، او به فکر فرو رفته، مردد است، او میگوید:« به زنم چی بگم؟» و کلوی به او میگوید نمیخواد چیزی بگی و فردریک از او میپرسد چه سودی برای من دارد؟ و کلوی میگوید:«هیچی، من فقط به فکر خودم هستم»

حالا فردریک را میبینیم که در خانه خودش هنگام ناهار در کنار دوستانش است، او فکرش جای دیگری است و به آنها اعتنایی ندارد و سپس میبینیم که به سمت خانه کلوی میرود.

او به خانه کلوی میرود. وقتی کلوی فردریک را به آغوش میگیرد، فردریک را میبینیم که همچنان چهره ای مردد دارد و در دوراهیی قرار گرفته که تصمیم گرفتن را برایش سخت کرده. او به کلوی میگوید:«میدونی در حال حاضر خیلی زنم رو دوست دارم، اما اونقدر مجذوب تو شدم که معلوم نیست بتونم مقاومت کنم. ارادم متزلزله. گاهی به این فکر میکنم اگر فقط باهم میخوابیدیم کارمون راحتتر نبود؟». آنها بار دیگر برای دوشنبه قرار میگزارند.

فردریک به خانه کلوی میرود، کلوی در حمام است، به او میگوید داخل شود، کلوی از فردریک درخواست میکند که او را خشک کند و خود را در آغوشش می اندازد. فردریک مجذوب بدن زیبای کلوی شده او را به آغوش میگیرد و بوسه میزند. کلوی روی تخت دراز میکشد و منتظر فردریک میشود. فردریک اما وقتی که در حمام خانه کلوی کتش را درمیاورد، در فکر و مردد است. او میخواهد پیراهنش را در بیاورد اما قیافه مضحک خود را در آیینه حمام آنجا برای چند لحظه مینگرد.

او احساس حقارت میکند. و طوری که کلوی متوجه نشود خانه او را ترک میکند. و سریع از آنجا دور میشود.

نقد فیلم عشق در بعدازظهر ساخته اریک رومر

او با عجله به دفترش میرود، همچنان در فکر، گوشی تلفن را برمیدارد و با همسرش هلن تماس میگیرد و از او سراغ میگیرد و بعد از آن به منزل خودش میرود. هلن به او میگوید که رفتارش عجیب بود. رفتار هلن نیز عجیب است. او میگوید که امروز حوصله هیچکاری را ندارد. آنها هیچوقت همدیگر را بعدظهرها نمیدیدند. فردریک میگوید:« بعد از ظهر ها منو مظطرب میکنه، از تنها بودن هم میترسم». حالا ما نزدیک ترین گفتگو بین این زن و شوهر را میبینیم. گویی آنها بعد از گذراندن داستانی شبیه به هم، حالا به یک دیگر پناه بردند. هلن مظطرب است و عجیب  به نظر میرسد؛ مثل اینکه هلن نیز مانند فردریک بعد از ظهرهایش را با کسی قرار میگذاشته چون در جایی کلوی به فردریک میگوید که او را با کسی دیده.

فردریک کنار هلن مینشیند و دست او را میگیرد «من حرفی دارم که به نظر احمقانه میاد، اما من اینجا که کنار تو نشستم احساس وحشت میکنم» «تو خیلی زیبایی تو هیچوقت اینقد زیبا نبودی اما تو هم منو میترسونی، این غیر قابل فهمه» هلن به او میگوید« من هیچوقت نمیتونستم عاشق مردی بشم که تو افکارم کنکاش کنه،که خیلی خودمونیه، حتی با بهترین نیت ها» فردریک احساس عذاب وجدان دارد او میگوید« من با تو زیاد حرف نمیزنم و بهت اعتماد نمیکنم. در حالی که با آدم هایی که ازشون شناختی ندارم مدام حرف میزنم، کسایی که هیچ ربطی به هم ندارن و فقط از روی اتفاق میشناسم». هلن گریه میکند و فردریک او را به اغوش میگیرد، بوسه میزند و همسرش را آرام میکند. آنها به اتاق خوابشان میروند. فیلم در اینجا به پایان میرسد.

فردریک تا انتهای فیلم برای کلوی دوست و برای هلن همسر باقی میماند و میل خود را برای برقراری رابطه ای با دیگری را خنثی میکند و تعهد خود را با هلن نمیشکند، چرا که در آن حقارت و نادرستی میبیند و ما در این فیلم و یا در بیشتر کارهای اریک رومر میبینیم که افکار و قضاوت های شخصیت های داستانش در قبال خود و دیگران اهمیت دارند. فردریک را میبینیم که توسط کلوی وسوسه و اغوا میشود همچنان محتاط است و هر موقعیتی که برای برقراری رابطه جنسی با کلوی ایجاد میشود و با فکر اینکه او همسر دارد و او را دوست دارد، پس میزند. برای فردریک برقراری رابطه با کلوی به راحتی قابل انجام است چرا که کلوی در بحث رابطه با دیگران، خود را مقید به چیزی نمیداند و برای او چنین عملی آنطور که فردریک با خود کنکاش میکند، سخت و دشوار نیست.

یادداشتی بر فیلم عشق در بعدازظهر ساخته اریک رومر

کلوی میتواند با هرکسی وارد رابطه شود و از آن شانه خالی کند و بیرون بیاید، چرا که او دیگر به هیچ چیز متعهد نیست و نمیخواهد باشد او فقط میخواهد که یک بچه داشته باشد و بزرگش کند، چیزی که از زندگی و شاید از فردریک میخواهد همین است. فردریک این را میداند و از اینکه ازش سواستفاده شود، آزرده میشود، اما آنها قرار گزاشتن باهم را ادامه میدهند، تا جایی که کلوی کاملا آماده بر تخت دراز کشیده تا فردریک را به سوی خود بکشد ولی فردریک به سبب آن چیزی که در ذهنش دارد، یعنی تعهد به همسر و خانواده اش و اینکه خیانت کردن به آن جلوه ای زشت و پلید دارد، از آن عمل خودداری میکند و در آخر، فردریک آن عملی که نباید انجام میشد و ممکن بود برای او عذاب وجدانی از جنس اینکه او نه به خود و افکارش متعهد است و نه به کسی که او را دوست دارد و با او ازدواج کرده است، ممکن بود دامانش را بگیرد، نجات میدهد. و خانه کلوی را ترک میکند، میرود همسرش را میبیند و با او حرف هایی میزند که گاهی هر زن و شوهری باید برای بهتر زندگی کردن در کنار هم، درباره شان گفتگو کنند.

یادداشتی از مرتضی اسکندری

 

رسانه نقد هنری

رسانه مستقل نقد و پژوهش هنر در همکاری فرهنگی با فصلنامه مطالعات هنر و زیباشناسی

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا