سامورایی ملویل

یادداشتی بر تنهایی انسان

سامورایی ملویل

یادداشتی بر تنهایی انسان

سامورایی ملویل- رسانه نقد هنری

“هیچ چیز بزرگتر از تنهایی یک سامورایی نیست مگر تنهایی ببر در جنگل،شاید…”

 شنیدن اسم ملویل برای اهالی سینما، یادآور پاریس تیره و تار و بارانی و دود سیگار و… است. سامورایی یک نوآر کاملا ملویلی است. فیلم با نمایی از جف کاستلو دراز کشیده بر تخت در خانه‌ای تیره و تاریک و قفس پرنده‌ای در مرکز تصویر شروع میشود.شنبه ساعت شش صبح.نمایی دیپ‌فوکوس از پرنده در قفس و جف کاستلو و سپس نماهای بسته از او از همان ابتدای فیلم مارا با دیدن شخصیتی به اسارت افتاده آماده میکند.موسیقی فیلم هم بسیار به ساخت این اتمسفر کمک میکند.در پاریس ابری و خاکستری نماهایی از پشت شیشه خیس مارا با شخصیت مرموزی طرف میکند.کمبود دیالوگ در بخش‌های ابتدایی فیلم نیز اهمیتی ندارد،تصویر به قدر کافی فضا سازی را انجام میدهد.حتی همین نبود دیالوگ باعث ایجاد تعلیق میشود.ما چیزی از شخصیت اصلی فیلم نمی فهمیم بجز اینکه احتمالا سارق اتوموبیل است.

صحنه حضور جف کاستلو در خانه معشوقه‌اش با کات‌های تندش فاصله‌ای که بین این دو شخص وجود دارد را به خوبی نشان میدهد.رابطه‌ای که معلوم است بر اساس عاطفه بنا نشده و به تنهایی شخصیتمان خدشه‌ای وارد نمیشود. جف کاستلو به باری میرود اما نه برای شنیدن موسیقی جز یا کار معمول دیگری‌.بلکه برای انجام یک قتل،اما با بجا گذاشتن شاهد دغدغه ما دیگر صورت گرفتن این قتل نیست.بلکه سرنوشت جف کاستلویی که شخصی را کشته و شاهدی بجا گذاشته دغدغه اصلی مخاطب میشود. بعد از دستگیری‌اش توسط پلیس،با اتفاقاتی که جف کاستلو ترتیب داده در زمان قتل در خانه معشوقه‌اش بوده و همین باعث آزادی‌اش میشود.حتی زن پیانیست هم دیدن اورا تکذیب میکند.اولین نمای کاستلو بعد از آزادی‌اش همراه میشود با نرده‌هایی که در بک گرداند وجود دارند و نشانه پوشالی بودن این آزادی‌اند.

دستگیر شدن کاستلو توسط پلیس باعث بدگمانی مافیا میشود و حالا کاستلو هم اعتماد مافیا را از دست داده و هم بدگمانی پلیس را دارد.سامورایی کاملا تنها شده.صحنه تیر خوردن او و صحنه پانسمان کردن دست تیر خورده‌اش بازهم از پشت میله‌ها،این تنگنا را کاملا میسازند.مچ‌کات بین افراد مافیا و پلیس به این بدگمانی دو طرفه تاکیید میکند. کاستلو با زن پیانیست برای یافتن راز این معما رودررو میشود اما بازهم چیزی دستگیرمان نمیشود.افراد مافیا برای پیشنهاد جدیدی بازهم سراغ کاستلو میروند.زد و خوردی بینشان صورت میگیرید و کاستلو روی نماینده مافیا اسلحه میکشد.بالاخره به گره‌گشایی نزدیک میشویم. بعد از گریز از تعقیب پلیس کاستلو بازهم با ماشین سرقتی‌ای به گاراژ ابتدای فیلم میرود و بازهم اسلحه‌ای میگیرد.در جواب صاحب گاراژ که “این آخرین باری که اسلحه میدهد است” کلوز آپی از کاستلو داریم که با اطمینان میگوید “حتما” و این آخرین اسلحه برای آخرین کار خواهد بود.بازهم به همان بار برمیگردد،این بار روی زن پیانیست اسلحه میکشد و با صدای شلیک خود کاستلوی تیر خورده زمین میخورد.میفهمیم که اسلحه کاستلو خالی بوده و با نمایی از پیانیست بهت زده به پایان فیلم میرسیم.

اما آیا فیلم صرفا روایتی از روزمرگی یک گنگستر فرانسوی بوده یا ملویل معنای دیگری پشت این روایت پنهان کرده‌ است؟کاستلو به چه دلیل باید با اسلحه خالی مرگ خودخواسته‌ای را پذیرا بشود؟به هر حال هر جنایتی مکافاتی دارد اما جنایت اصلی کاستلو که باعث مرگش شد آن قتل و طغیانش در برابر زندگی معمول نیست.

کاستلو مثل یک سامورایی تنها بود.انسانی که تنها همدمش همان کبوتر در قفس است و مثل همان کبوتر تنها بدون داشتن معنایی برای زندگی‌اش خودش را به در و دیوار قفس میکوبد.این احساس عدم تعلق به جهان و سردرگمی‌ باعث این احساس پوچی شده‌اند.کاستلو همانطور که اوایل فیلم میگوید”هیچوقت نمیبازد”.حتی افتادنش در دام پلیس آنهم با اسلحه خالی خودخواسته به نظر میرسد.تصمیمی که در آزادی کامل خودش انتخاب کرده به این پوچی و تنهایی ،خودخواسته پایان می‌دهد.

کاستلو میتواند نماینده‌ای از انسان مدرن باشد.ملویل ، پوچیِ حاصل از پیدا نکردن معنایی برای زندگی و تنهایی را به عنوان معضلی برای انسان مدرن در غالب کاستلو میگذارد.حتی پایان فیلم را میتوانیم هشداری نسبت به این رویکرد ببینیم.ملویل دنبال دادن راه‌حلی برای از بین بردن تنهایی و یا معرفی کرده معنایی برای زندگی نمیگردد؛که‌ همین هم یکی از نکات مثبت فیلم است.بلکه هشداریست نسبت به این معضل.

یادداشتی از بهنیا اصغری

رسانه نقد هنری

رسانه مستقل نقد و پژوهش هنر در همکاری فرهنگی با فصلنامه مطالعات هنر و زیباشناسی

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا