آندری روبلف
شرح مصائب به روایت آندری

در این مطلب میخوانید:
آندری روبلف
شرح مصائب به روایت آندری
آندری روبلف ـ رسانه نقد هنری
آندری تارکوفسکی:
هنرمند به نیروی حساسیت طبیعیاش، کسی ست که زمانه را عمیقا درک و به طور کامل منعکس میکند.
آندری روبلوف، نقاش و شمایل نگار روس است که از ۱۳۷۰ تا ۱۴۳۰ میزیست. در طول دهه ۱۳۹۰ در صومعه تثلیث در اطراف مسکو بود. راهبی شمایل نگار بود و در سال ۱۴۰۵ کلیسای جامع بشارت در مسکو را با تئوفان یونانی نقاشی کرد.
مشهورترین اثرش تثلیث عهد عتیق است که در صومعه تثلیث از خود به جای گذاشت.
آندره تارکوفسکی کارگردان این فیلم به همراه کونچالوفسکی تصمیم به نگاشتن فیلمنامهای اپیزودیک از آندری روبلوف گرفته و با اعمال تصرفی ذهنی، شخصی و شاعرانه در تلاش است فیلم را بسازد. آندری روبلوف دومین فیلم بلند و اولین فیلمی ست که تارکوفسکی کارگردان و فیلمنامه نویس است و طرح و تصمیمات با خودش است. تارکوفسکی در اولین فیلم بلندش کودکی ایوان کارگردان پروژه بود.تارکوفسکی در این فیلم به مسائل بنیادی و شخصی زیادی میپردازد.
هنر برای من یا برای ما؟
همان سوالی که فیلمسازان اتحاد جماهیر شوروی و هنرمندان دیگر به کرات از خودشان و هم قطارانشان پرسیدهاند.
تارکوفسکی به وظیفه و رسالت هنر و هنرمند در قبال خود و جامعه میپردازد. رنج و محنت مردم روسیه را بیپرده به تصویر میکشد. اندیشه هایی در باب ایمان و الهیات، و دستیابی به شاعرانگی و هنر اصیل مطرح میکند.
فرم سینمایی او چنان ظرفیت شگفت انگیزی دارد که این امکان را میدهد به مسائل مختلف پرداخته و حتی بدون پیش بردن پلات، تنها با تصاویرش، آگاهی و ادراک مخاطب را دستخوش تغییرات کرده و فرم تازهای از زیبایی شناسی را به رخ بکشد. تارکوفسکی به رندی توانست فیلمی ساختار شکن از لحاظ فرم و مفهوم بسازد. آن هم در سیستم انعطاف ناپذیر شوروی و سلطه گوسکینو بر هنرمندان.
او درگیریهای بسیاری با گوسکینو داشته و متحمل رنجهای بسیار شده. گوسکینو مرکزی بود تاسیس شده در سال ۱۹۲۲ که بر تمام مراحل تولید و حتی پیش تولید، دخالت کرده و آثار ساخته شده را بارها به بازبینی و اصلاح مجبور میکرد.
شروع فیلم یعنی پرواز یفیم با بالن تمثیلی هوشمندانه از تمام فیلم و حتی نسبت خود تارکوفسکی با استالین و شوروی ست. در صورتی که یفیم را تارکوفسکی در نظر بگیریم که با خلق فرم سینمایی شخصی و پرداختن به مسائلی که به هیچ وجه مادی و سوسیالیستی نبودند،
توانست به ارزشها و هنجارهای کمونیسم دهن کجی کرده و بی اعتباریِ این اندیشهها در هنر را نمایان کند.یفیم سراسیمه از مردمی خشمگین که قصد دستگیری او را دارند گریخته و خودش را به برج کلیسا میرساند.
دوستانش بالن را آماده کرده و یفیم مستقر میشود.طنابها را بریده و بالن را به حرکت وا میدارد.در مقابل کلیسا قرار میگیرد، گذر کرده و فراتر میرود.
هیجان زده و خوشحال است. گویی به ملاقات خدا میرود.
از برکه و دشت عبور کرده و در آخر به صورت مرگباری سقوط میکند. یفیم رهایی را زیسته و نگاهش را وسعت میبخشد، حتی به قیمت از دست دادن جانش.
قبل از همه اینها از توده متعصب و منفعل مردم بریده و همین جدا افتادگیست که موجب اتهام است.

آندری روبلوف، دانیل و کیریل به قصد شمایل نگاری راهی مسکو میشوند. از میان گندمهایی که به شکل تپههای کوچک جمعآوری شده گذر میکنند. اِلمان و عناصر سینمای تارکوفسکی به خوبی در فیلم آندری روبلوف مطرح شده و ادامه پیدا میکند. مانند همین بافتهای طبیعت. که نظیرش را در استاکر و سولاریس به وضوح مشاهده میکنیم.
آندری و همراهانش به علت پناه گرفتن از باران وارد کلبهای محقر میشوند. در کلبه عدهای مست لایعقل، چند زن و کودک دیده میشود. و البته دلقکی که با رقصی کمدی و با اجرای اشعار و حرکات رکیک مردم را سرگرم میکند. و در شعرش
کشیشان و احکام قضایی را به سخره میگیرد.
تارکوفسکی تمام این ها را با پلان سکانسی بینظیر نشانمان میدهد. حرکت دورانی و افقی دوربین، نمای بسته از آندری و همراهانش. انتقال عواطف و احساساتی متناقض که با حضور در آن کلبه درمییابیمشان.
کیریل رو به دلقک میگوید:
خداوند کشیشان را فرستاد و شیطان دلقک را.
پس از مدتی ماموران دوک سر رسیده و دلقک را دستگیر کرده و ساز و سرش را میشکنند.
در ملاقات کیریل با تئوفان یونانی شاهد گفتگویی در باب هنر و ایمان هستیم. و بیرون از کارگاه تئوفان مردمی را میبینم که به تماشای شکنجه و اعدام ایستادهاند.
تئوفان میپندارد کیریل انسان اندیشمندیست و به او پیشنهاد همکاری میدهد. شرط کیریل برای پذیرش همکاری
این است که پیکی فرستاده و در حضور دیگران از او درخواست همکاری کند. دریافتهایم که کیریل انسانی حسود و سطحیست.
پیک تئوفان از راه رسیده و بر خلاف توافق تئوفان و کیریل، آندری برای همکاری انتخاب شده است.
کیریل که پا در زنجیر بخل و حسد دارد تصمیم میگیرد صومعه را ترک کرده و به قول خودش به دنیای سکولار باز میگردد. راهبان را کاسبکار میخواند.حد مرگ کتک زده و راهی دنیای سکولار میشود.آندری نیز به اتفاق شاگردانش بار سفر بسته و به سوی تئوفان عزم سفر میکنند.
تفاوت شخصیتی آندری روبلوف، تئوفان، دانیل و کیریل قابل توجه است. کیریل نقاشی بیاستعداد است که در دام حسد گرفتار شده و محبتی نسبت به مردم ندارد. در مقابل دانیل شمایل نگاری مهربان و مومن است که قادر به درنوردیدن مرزهای خلاقیت نیست. زیرا که هنر را وسیله ایدئولوژی کرده و شاعرانگیِ هنری را فدای ایمان میکند. تئوفان یونانی بر خلاف آندری روبلوف نگاهی بدبینانه به هستی و مردم دارد.
او معتقد است زندگی یک سیکل بیهوده است که ناچارا به تکرار اشتغال ورزیده و انسانها نه تنها قربانی نیستند، بلکه با تکرار جنایات و شرارت هایشان به بار پلید این چرخه میافزایند. تئوفان میگوید حضور دگر بار مسیح میان مردم، منجر به مصلوب شدن دوباره او میشود.ما همواره مسیح را به صلیب کشیده و میکشیم.
آندری اما دیدگاه متفاوتی دارد. میگوید اگرچه حواریون به مسیح خیانت کرده و منکر او شدهاند، اما آنها پشیمان شدند.
آندری درهای توبه را همواره گشوده میبیند.
نگاهی بزرگوارانه و انسان و هستی دارد. مردم را لایق ترحم میداند. رنج و اضطراب دیگری را درک کرده و اعمال پلید آدمی را متاثر از شرایط و اضطرابها و محدودیتها میداند.
نگاه آندری به انسان یادآور بخشی از اندیشه شوپنهاور، مبنی بر شفقت و ترحم است که آن را در مواجهه با جامعه و انسانهایی متظاهر و سطحی تجویز میکند.
اینکه قبل از عکسالعمل به فعل دیگری شرایط و رنج و اضطراب شخص خاطی را در نظر گرفته و ترحمگونه گذر کنیم. در آثار تارکوفسکی موقعیتها و شرایط اگزیستانسیال بسیار وجود دارد.
آندری و شاگردش فوما در حال جمع آوری چوباند که صداهایی توجه آندری را جلب میکند. آندری سرک کشیده و درمییابد که عدهای از مشرکان در حال جادوگریاند.
مشعل هایی از میان درختان رخ مینمایند و خندهها و نجواها چنان ادامه دارند که گویی طنینشان ابدیت را در آغوش گرفته است. آندری به دنبال نور رفته و در میان جنگل زن و مرد های درست در دست یکدیگر، برهنه و خندان به سوی برکه رواناند. آندری از میان شعله ها و نجواهای عاشقانه گذر کرده و در آستانه کلبهای توسط چند مرد بیایمان دستگیر میشود. مردان به قصد ریشخند و تمسخر، آندری را به صلیب میبندند.
آندری میگوید:
سوخت آتش آسمان خواهید شد. داوری نهایی در راه است.
مردان رفته و دختری (مارتا) که نظاره گر بوده جلو آمده و میپرسد: چرا ما را به آتش آسمان تهدید کردی؟
مارتا هر عشقی را تایید میکند اما آندری عشق حقیقی را عشق برادرانه و دور از شهوت میداند.
مارتا نزدیک شده و نگاه آندری را میان دو راهیِ ایمان و شهوت قرار میدهد. بوسه ای طولانی بر لبان آندری میزند
و آندری امتناع نورزیده و اغوا میشود. چند باری نیز نگاهی به سان دزدان به اندام مارتا انداخته و از او میخواد بازش کند. آندری رها شده و با تردید مسیر بازگشت را در پیش میگیرد.
جنین تجربهای برای راهب و هنرمندی چون آندری بسیار قابل توجه است. زین پس ایمان و نگاه آندری دچار تغییرات بیشتری خواهد شد. بوسهای که شاعرانگیِ نیمخفته آندری را بیدار میکند. بوسه، هستیِ آتشین شاعرانگی ست.
دوربین تارکوفسکی با حرکتهای نرم و پیوسته به جهات مختلف و گاه سکونی که مخاطب را وادار به سکنا گزیدن در جهان فیلم میکند، کیفیتی رویاگون و رازآلود به فیلم میبخشد. چنان پیوندی با طبیعت برقرار میکند که انگار دوربیناش، خود از اجزای طبیعت است. صدا و موسیقیِ فیلم شاعرانگیِ اثر را به غایت میرسانند. حرکات افقی دوربین، پیوند با طبیعت، میزانسن لایهای و عمق میدان (مولفههای نقاشی بروگل)، بازیگری رئالیستی، سکانسهایی میان رویا و واقعیت، شعر بصری، پلانسکانس، نمایش بافت طبیعت، گوشهای از اِلمانهای سینمای تارکوفسکی هستند.
از به یاد ماندنی ترین سکانس های فیلم میتوان به تعزیه روسیِ مصلوب شدن مسیح اشاره کرد. و صدای آندری که همزمان از رنج و مشقت مردم روسیه میگوید.
گویی مردمان بیدفاع این سرزمین که همواره از گزند قحطی، بیماری و سلطه تاتار ها در عذاباند، هر کدام مسیح مصلوبی هستند که مورد ظلم و خیانت قرار گرفته اند.
آندری روبلوف:
او(مردم روسیه) همچنان کار میکند، کار میکند و کار میکند،
و فروتنانه صلیباش را حمل میکند. چطور خدا میتواند نادانیشان را نبخشد؟
شاید مسیح به دنیا آمد و مصلوب شد تا انسان و خدا را آشتی دهد.
هدف والا و غایی هنر در نظر آندری، آشتی دادن انسان و خداست. اما در آخر هنر برای روبلوف کاملا انسانی شده و وظیفهای جز کاستن از رنج و فلاکت انسان ندارد.

داوری نهایی
هنگامی که مشرکان آندری را در کلبه به صلیب بستند، آندری به آن ها وعده داوری نهایی داد. حال باید داوری نهایی را نقاشی کند. دو ماه با خودش کلنجار میرود نمیتواند خودش را
راضی کند. شاعرانگیِ وجودش بر دستورات موکد الهی چیره شده است و هیچ فضیلتی بالاتر از نیکوکاری نیافته.
دانیل: چه با شکوه خواهد بود (داوری نهایی). گناهکاران در سمت راست در قیر جوشان و شیطانی که دود از بینیاش بیرون میآید.
آندری:
نمیتوانم اینها را بکشم. زجرم میدهند. نمیخواهم مردم را بترسانم.
آندری از کشیدن داوری نهایی بر دیوارهای کلیسا امتناع میورزد. نمیخواهد مردم را بترساند و بر اضطرابشان بیافزاید.
آندری:
ایمان، امید، نیکوکاری. از هم مهمتر نیکوکاری.چنین میپندارد که بدون نیکوکاری هیچ است.
آندری در قصر پادشاه میان پرهای شناور قدم میزند و از نیکوکاری میگوید. گویی شعری بس زیبا میخواند.
با دختر بچه پادشاه بازی کرده و به شیطنت های او میخندد.
این فیلم چونان زندگیست. همانگونه که اندیشهها و حکمتهایی انسانی را مطرح میکند، پلیدی و زشتیِ دنیای موجود را نیز با خشونتی بیپرده به تصویر میکشد.
شاهزادهای برای رسیدن به قدرت با تاتارها متحد شده،
مردم و برادرش را از دم تیغ میگذراند.
یا در آوردن چشمان معماران در جنگل به دستور شاهزاده ارشد. کشته شدن یک اسب و شعلهور شدن یک گاو.
بسیاری بعد از تماشای آندری روبلوف، به خشونت بیپرده آن اعتراض کردند. تارکوفسکی هیچ ترسی از به تصویر کشیدن فلاکت تاریخی روسیه ندارد. آن هم در روزگاری که غرور ملی و این قبیل مزخرفات از اهمیت بسیار برخوردار است.
در اواسط فیلم است که تارکوفسکی یکی از شخصیت های معنایی خود را که در فیلمهای بعدی هم دیده میشود وارد میکند: دیوانه مقدس.
که در اینجا یک دختر کر و لال است.
آندری آشفته رنگ بر دیوار کلیسا میپاشد و همگی متوجه احوالات دگرگون آندری روبلوف هستند.
دانیل به یکی از شاگردان میگوید کتاب مقدس بخواند.
سریوگا پسر نوجوان شروع به خواندن میکند.
کتاب مقدس: باید بدانید که آقای هر مردی مسیح است و مرد سرور زن است. و سرور مسیح خداست. چنان است که اگر زن پوشیده نباشد موهایش بریده باد. زن شکوه مرد است.
مرد از زن نیست اما زن از مرد است. مرد برای زن آفریده نشده اما زن برای مرد آفریده شده. به همین خاطر مرد بر زن برتری دارد. مگر نه اینکه طبیعت خود به شما میآموزد که اگر مردی موی خود را بلند کند شرمش باد. اما موی بلند شکوه زن است.
در حین خواندن این سطور از کتاب مقدس، دیوانه مقدس وارد میشود. دختری که کر و لال است. دختر از بارانی شدید گذشته و وارد کلیسا میشود. به محض ورود با تاملی کوتاه بر صحن کلیسا ادرار میکند. و بعد قدم برداشته و جلوتر میرود. پسرک همچنان انجیل میخواند. دختر که گویی متوجه متن کتاب شده است کنار پسرک رفته و به کتاب سرک میکشد.
حالت چهرهاش به گونه ایست که اگر زبان داشت میگفت: چنین مضخرفاتی را از روی چه کتابی میخوانی؟ سکانسی پر از کنایه و هجو. راستی که اگر چنین فیلمی در ایتالیا یا آمریکا ساخته شده بود، سر و صدای بیشتری به پا میکرد. سر و صدایی بلند تر از صدای رفقای حزبی. و البته متفاوت تر. تارکوفسکی به خوبی از ماتریالیسم شوروی بهره میبرد و دین را نقد میکند اما همچنان به رئالیسم سوسیالیستی باج نمیدهد.
ما بسیار خوش اقبالیم که تارکوفسکی در اتحاد جماهیر شوروی به سرنوشت همتایانش دچار نشد. گرچه بسیار رنج کشید. توقیف و تکه پاره کردن فیلم هایش بسیار آزاد دهنده بود. اما باز هم خوش اقبال بود. خوشبختانه به سرنوشت میرهولد و پاراجانوف دچار نشد. البته که تئاتر روسیه اقبال کمتری نسبت به سینمایش داشت. روسیه که زمانی مهد تئاتر مدرن بود به ورطه هولناکی به نام رئالیسم سوسیالیستی افتاد. و از تجربههای آوانگارد استانیسلاوسکی، واختانگوف،
داوچنکو و میرهولد به تئاتری کم مایه بدل شد.
لعبتکی شد به دست تودهها. برای تارکوفسکی اهمیتی ندارد که فهم آثارش برای تودهها دشوار است. آثار او مخاطبی فعال میطلبد که از دانستن و فکر کردن به هیچ چیز ابایی نداشته باشد.
نگاه آندری دچار دگرگونیهای فراوانی شده بود و حالا وقت آن رسیده بود که به ابراز آنها بپردازد. مصرانه در صحن کلیسا قدم برمیدارد و میگوید:
او گناهکار نیست. حتی اگر روسری نپوشد.
زمان تماشای فلاکت عریان روسیه فرا رسیده.
نزاع بر سر قدرت، هجوم قبایل وحشی مانند تاتارها. فقر، قحطی و تجاوز.
شاهزاده برای فتح قدرت پا روی صورت برادر خودش گذاشته.
در حالی که کودکان برادرش ملتمسانه به چکمه اش آویختهاند.
کیریل بدبخت تر از همیشه به صومعه بازگشته و درخواست بخشش دارد. کیریل میگوید: حقیقتی در جهان نیست.
درمییابیم که پرداختن به مادیات هم دیگر جواب نمیدهد.
کیریل میگوید:
دیگر نمیتوانم گناه را ادامه دهم. و بدون گناه نمیتوانی در جهان سکولار زندگی کنی. کثافت همه جا را فرا گرفته.
در این فیلم دیالوگها وجهه کنایی کمتری در مقایسه با آثار دیگر تارکوفسکی دارند. با گزارههای بسیاری مواجه میشویم
که نتیجه هایی در بردارند.
حال آنکه در فیلمهای بعدی تارکوفسکی ابهامات بیشتری وجود دارد.
گرچه باید این را هم در نظر گرفت که فیلم راجع به یک شخصیت حقیقی و تاریخی ست.
با اینکه تارکوفسکی هیچگاه بر مسند تاریخ و حقیقت تکیه نمیزند. در جهان تارکوفسکی ناب ترین شکل مواجهه با هستی از طریق ادراک حسی شهودی امکانپذیر است.
ادراک و شهود مرتبه بالایی در سینمای او دارند.
با وجود استعارههای سرشار از نماد گرایی میپرهیزد و اجازه نمیدهد رویکردی تقلیلی در مواجهه با اثرش داشته باشیم.
یکی دیگر از دلایلی که سینمای تارکوفسکی به مذاق رفقای متحدالقولِ سوسیالیست خوش نمیآمد، وجهه فرمالی بود که این آثار داشتند.
این فرم از لحاظ تکنیکی و زیبایی شناسی آنقدر غنی بود که حتی نمیشد به رویکرد فرمالیستی تقلیلاش داد.
برگمان: برایم به معجزه میمانست کشف اولین فیلم تارکوفسکی. خود را ناگهان ایستاده در آستانه تالاری یافتم که تا آن زمان، هرگز کلیدش را به من نداده بودند.

ناقوسساز ها مردهاند. از بوریسکا سراغ پدرش را میگیرند.
پدر بوریسکا مرده. میگوید: پدرم مرده و راز ناقوس سازی را فقط به من گفته است. آنها بوریسکا را میبرند.
او مستبدانه ساخت ناقوس را شروع کرده و با زور شلاق هم که شده هدف خود را پی میگیرد.
ناقوس آماده شده و بوریسکا سرشار از اضطراب است.
شک دارد کار میکند یا نه. اگر ناقوس طنینی ایجاد نکند ،همان پادشاهی که گردن برادرش را زده، گردنش را میزند.
روبلوف همواره شاهد اضطراب بوریسکاست.
روبلوف روزه سکوت گرفته. خواستار آمرزش گناهانش است.
سکوتی سرشار از ناگفتنیها. سکوتی که کفاره گناه است.
گناهی که بر گسترهی هستی سایه انداخته و منشا مشخصی ندارد. گناهی سبز شده از خون سربازی که قصد تجاوز به داروچکا (دختر دیوانه) را داشت؟
یا گناهی مسیح گونه که گناه شرارتها و رذالتهای مردم را به دوش میکشد، به قصد آشتی دادن انسان و خداوند.
صدای ناقوس فضا را پر میکند. گویی به گوش تمام بشریت رسیده است. شادی و همهمه مردم بالا میگیرد.
بوریسکا در آغوش روبلوف اعتراف میکند که پدرش هیچگاه رازی را بر او فاش نکرده.
آندری سکوتش را شکسته و به او وعده کار میدهد.
قدرت ایمان آندری را به شگفتی وا میدارد.
آندری روبلوف: باهم کار میکنیم. من نقاشی میکشم و تو ناقوس بساز. داروچکا در شمایل دختری زیبا و پوشیده با لباس سفید لبخند زده و با اسبش پیاده در حال راه رفتن است.
همان سوال همیشگی: هنر به منزلهی سعادتمندیِ بشر؟
فیلم رنگی شده و آثار آندری روبلوف را مشاهده میکنیم.
در رابطه با پلان های طولانی که پیش برنده پلات نیستند نکته ایست که تارکوفسکی اینطور بیان میکند:
وقتی نمایی را کش میدهیم در مخاطب ایجاد ملال میکند.
اگر باز هم نما را کش بدهیم، ملالِ ایجاد شده جایش را به کنجکاوی میدهد. با کش دادن نمایی که کش آمده، مخاطب دیگر فیلم را تماشا نمیکند، بلکه در جهان فیلم سکنا میگزیند.
این سکنا گزیدن در فیلم، موجب کندوکاو و درک غنی تری میشود. در جهان تارکوفسکی باید سکنا گزید. کندوکاو بسیار میطلبد. و چونان گسترده است که محدود کردن آن به یک سری گزاره ناممکن است. توصیف و توضیح یک شعر غنی بسیار سخت مینماید. سینمای تارکوفسکی نیز کیفیتی شاعرانه دارد. او از بزرگترین شاعران و اندیشمندان است.
سینمای تارکوفسکی را باید با ولعی سیر ناشدنی زیست.
به همین گستردگیِ پیش رویمان.
یادداشتی از صالح آبسواران






